داستانهای عبرت آموز
داستانهای واقعی ، داستانهایی که واقعا اتفاق افتاده اند
 
 

روزنامه نگاري از تعدادي مبتلايان به بيماري ايدز سوالاتي پرسيده است. شايد اظهارتاسف وپشيماني از نتيجه ي كارشان، هشداري براي غافلان و درس عبرت و پند و نصيحتي براي ديگران باشد تا انها نيز از كار حرام كه باعث نابودي انسان در دنيا و آخرت مي باشد ، اجتناب ورزند.
خبرنگاري كه مصاحبه را انجام داده مي گويد:
يك لحظه از غفلت مسئولين استفاده كردم و خود را ب قسمت ويژه رساندم تا بيماران را ببينم و با انها صحبت كنم تا از رنج و دردشان صحبت كنند، چرا كه آنها در توصيف احوالشان توانا ترند،او در ادامه مي گويد: وارد اتاقي شدم كه در ان جواني در دهه ي دوم عمرش ، روي تخت دراز كشيده بود و چيزي جز اسكلت استخوانيش باقي نمانده بود و در كنارش خانمي مسني نشسته بود ، خانم اندوهگين و ناراحت همراه آن جوان بود و جلويش غذايي بود كه به جوان مي خورانيد ولي او از خوردن سر باز مي زد ، مادر با وجود اينكه به ديدار پسرش مي آمد هنور از بيماريش اطلاعي نداشت ، بعد از اينكه مادرش رفت از او پرسيدم: دليل اين همه رنج و مشقتي كه داري چيست ؟
گفت برادرم مرا قانع كرد كه يك بار با او به مسافرت بروم آنجا شيطان كارهاي زشت و ناپسندش را براي ما زينت داد وما مرتكب زنا شديم وقتي كه فهميدم به ايدز مبتلا شدم شوكه شدم و ندانستم چه بكنم ، بخاطر تقصير و كوتاهي در فرامين الهي گريه حسرت و پشيماني سر دادم و هيچ كس جز برادرم از بيماريم مطلع نيست والان در هر لحظه منتظر فرا رسيدن مرگم هستم .
_ از معصيت و گناه دوري كنيد ، چرا كه چيزي جز بيماري ، سرافكندگي و مشقت به دنبال ندارد ودر آن لحظه ديگر پشيماني منفعتي ندار.
روزنامه نگارمي گويد: در يكي از بخشهاي بيمارستان به مادري كه دختر كوچكش را به آغوش داشت بر خوردم ! از او درباره حضور او به همراه دخترش در اينجا پرسيدم، او جواب داد:
شوهرش بدون اينكه بداند به ايدز مبتلا شده وسپس اين بيماري به همسرش و از او به جنينش منتقل شده شده است دختر بچه اي كه در اين اشتباه هيچ نقشي نداشته است.
_ چگونه به وجود بيماري پي برديد؟
_ همسرم مريض شد و او را به بيمارستان بياريهاي مسري منتقل نمودند، در آنجا به وجود اين مرض پي بردن.
_ عكس العمل شوهرت به هنگام اطلاع از بيماري چه بود؟ و تو چه عكس العملي داشتي؟

_ نمي دانم چه بگويم وقتي فهميدم دچار شوك روحي شدم وشروع كردم به فرياد كشيدن وهرچيزي را كه چشمم به آن مي افتاد مي شكستم و همسرم نيز احساس پشيماني مي كند و هر روز بارها و بارها عذاب مي كشد، چراكه او نه تنها زندگي خودش را نابود ساخت بلكه زندگي همسر و دخترش را نيز درهم شكست.
در پايان آيا صحبتي داري ؟
_ پيامي كه ان را براي هر مرد جواني مي فرستم تا به هر لذت زود گذري تن در ندهند كه بقيه عمرشان را كه محكوم به نابودي آني است در ندامت و پشيماني بسر برند وماهم الان از فرياد هاي دخترمان كه هيچ گناهي در برابر حالي كه دارد و آنچه مي كشد ندارد ، درد مي كشيم و عذاب مي بينيم.
 
 خداوند متعال مي فرمايد:


وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً " (الإسراء 32


{ ( وبا انجام عوامل و انگيزه هاي زنا ) به زنا نزديك نشويد كه زنا گناه بسيار زشت و بدترين راه و شيوه است }

منبع :كتاب هرچه كني به خود كني

نويسنده :سيد عبدالله رفايي

 

داستان عبرت اموز ، داستان كوتاه ، جالب ، واقعي


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 17 آبان 1390برچسب:دستان , عبرت , ايدز , داستان عبرت اموز , داستان كوتاه , جالب , واقعي, :: 19:34 :: توسط : ابو دانيال

سه دوست بودند که عیاشی آنها را در کنار هم جمع کرده بود نه، آنها چهار نفر بودند شیطان چهارمین نفرشان بود. آنها با شیرین زبانی به شکار دختران ساده وبیچاره می رفتند با حیله و نیرنگ برایشان دام می گذاشتند تا  کم کم آنه را به مزرعه های دور دست بکشانند و درآنجا به گرگهای درنده ای تبدیل می شدند که به التماس های آن فریب خوردگان بیچاره رحم نمی کردند، چرا که احساس، شرف و جوانمردی در قلب آن انسانهای پست مرده بود و صدای التماس دختران فریب خورده را نمی شنیدند و دلشان برای اشکهای آنها نمی سوخت، بلکه تنها چیزی که برایشان اهمیت داشت دریدن شکار و لذت بردن از آن بود. روزها و شب هایشان اینچنین با خوشگذرانی در مزرعه و خیمه ها و گذراندن اوقات درماشین ودر ساحل دریا سپری می شد چون آنها مثل حیوان حتی پست تر از آنها بودند،
یک روز طبق عادت زشتی که داشتند به مزرعه رفتند، هریک از آنها برای خود شکاری صید کرده بودند. همه چیزدر مزرعه حاضر وآماده بود اولین چیز شراب بود. آنها نشستند ولی یک چیز را با خودشان نیاورده بودند و آن غذا برای شام بود، پس یکی از آنها برای خرید غذا رفت. ماشین را روشن کرد و باسرعت حرکت کرد تا با باد مسابقه بدهد. ساعت شش بعد از ظهر بود، ساعت ها گذشت ولی او برنگشت، چه اتفاقی افتاده است؟ دوستان کم کم نگرانش شدند. یکی از آنها رفت تا شاید اورا پیدا کند، ناگهان در راه شعله های آتش را دید که از دور دست زبانه می کشد، به سرعت به محل حادثه رفت اما چه دید؟ ماشین دوستش را دید که واژگون شده بود و درشعله های آتش می سوخت، بی درنگ رفت وسعی کرد دوستش را از ماشین بیرون بکشد، او وحشت کرده بود، چون نصف بدن دوستش زغال وسیاه شده بود ولی هنوز زنده بود، اورا به سختی از ماشین بیرون آورد و روی زمین گذاشت بعد از مدتی چشمانش را گشود و شروع کرد به هزیان گفتن: آتش... آتش ...، دوستش خواست تا اورا به اتومبیلش ببرد تا هرچه سریعتر به بیمارستان برساند ولی او فریاد دردناکی همراه با گریه سرداد:
( بی فایده است هرگز به بیمارستان نمی رسیم.)
دوستش نیز از دیدن رفیقش که درحال مرگ بود و کاری از دستش بر نمی آمد شروع به گریه کرد. ناگهان رفیقش که سوخته بود با صدایی بلند و فریادی که همه اش از حسرت وپشیمانی است کشید وگفت ( به او چه بگویم؟ به او چه بگویم؟ )
دوستش با تعجب به او نگاه کرد و پرسید او چه کسی است؟او باصدایی که آرام که گویی از راه دور می آید گفت (خدا!)

 

منبع : کتاب هرچه کنی به خود کنی
نویسنده:سید عبدالله رفاعی
مترجم : سمیه اسکندری فر


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 27 شهريور 1390برچسب:داستان , عبرت ,عبرت آموز , جالب , عجیب , واقعی , کوتاه, :: 5:5 :: توسط : ابو دانيال

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ
نويسندگان
پيوندها

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 101
بازدید ماه : 858
بازدید کل : 82349
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1

تماس با ما

 
 
 
لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس